امروز ۳ مهر،
همه دیر اومدن سر کار. منشی هم سر ظهر رسید. خودش میدونست چه رفتاری در انتظارشه. با یک جواب سلام سرد، بدون بلند کردن سر و نگاه کردن، بهش فهموندم که از دستش ناراحتم.
امروز نسبت به دیروز سرم خلوتتره. فرصت بیشتری برای مطالعه داشتم. چند تا از کارآموزها رو هم مامور بررسی وضعیت ایرادات کیفی و گزارشات آدیت(ممیزی)، نهایی کردم و قرار شد تا ظهر نتیجه کارشون رو به من گزارش بدن.
چند وقته ذهنم مشغول طراحیه یه سیستم برای چرخش شغلی اپراتورهاست. یه چیزهایی نوشتم اما لازمه بیشتر مطالعه کنم. یه زنگ به اون یکی شرکت زدم و از بچههای گروه پژوهش و توسعه مدیریت خواستم یه مطالعات اولیهای در این خصوص داشته باشن. احتمالا تا روز شنبه یا یکشنبه این کار بسته میشه. یعنی باید بسته بشه.
امروز یکی از اپراتورها اومده بود پیش من شکایت سرپرستش رو می کرد. البته تا حدی هم حق داشت. بعضی سرپرست ها واقعاً مهارتهای ارتباطیشون خیلی ضعیفه. توانایی اقناع ندارن. به خصوص اینکه امروز دیگه همه اپراتورها جوون هستند و بچههای روشن و با شخصیتی هستن. نمیشه باهاشون هر طور دلت میخواد برخورد کنی. باید بهشون احترام گذاشت.
ضمنا امروز یکی از اپراتورها هم دچار حادثه شد و دست چپش از ناحیه آرنج تا مچ دست بصورت خیلی وحشتناکی برید. بردنش بیمارستان. نیم ساعت پیش زنگ زدم بیمارستان حالش رو پرسیدم. ۳۵ تا بخیه و بریدیگی رباط دست و آسیب به استخوان ساعد دست نتیجه این اتفاق نامیمون بود. خدا رو شکر که هنوز زنده است.
نمیدونم چرا برای رعایت موارد ایمنی اینقدر سختشون میاد. انگار براشون مهم نیست که جونشون در خطره. همیشه تو بازدیدهام به همشون تذکر میدم بخصوص اونهایی که عینک ایمنی استفاده نمیکنن اما باز هم سهلانگاری میکنن.
فکر میکنم باید کمی رو ذهنشون کار کنم. نیاز به یک باور و اعتقاد قلبی محکم داریم. باید باور کنیم که سلامتی اولین اولویت کاریه.
باید برم. خانم منشی یادآوری میکنه که باید برم جلسه مدیران ارشد شرکت.
موفق باشید






بازی SUDOKU
بازی پازل تصاویر
